محمد خزائلى

114

شرح بوستان ( فارسى )

نگويم كه بدخواه درويش بود ، * حقيقت ( 1 ) ، كه او دشمن خويش بود طمع كرد در مال بازارگان * بلا ريخت بر جان بيچارگان به اميد بيشى ( 2 ) نداد ( 3 ) و نخورد ، * خردمند داند كه ناخوب كرد كه تا جمع كرد آن زر از گربزى ( 4 ) ، * پراكنده شد لشكر از عاجزى شنيدند بازارگانان خبر ، * كه ظلمست در بوم آن بىهنر بريدند از آنجا خريد و فروخت ( 5 ) ، * زراعت نيامد رعيت بسوخت چو اقبالش از دوستى سر بتافت ، * بناكام ، دشمن ، برو دست يافت ستيز فلك ، بيخ و بارش بكند * سم اسب دشمن ، ديارش بكند وفا در كه جويد كه پيمان گسيخت ؟ * خراج از كه خواهد چو دهقان گريخت ؟ چه نيكى طمع دارد آن بيصفا ، * كه باشد دعاى بدش در قفا ! چو بختش نگون بود در كاف ( 6 ) كن ، * نكرد آنچه نيكانش گفتند ، كن . . . . . . . . . .